Thursday, June 7, 2012

برجک 2

کلاغها به دور سرمان پرسه میزنند
بسان لاشخورها بر سر لاشه
مگسها به چشممان میروند
همانگونه که به غذای دلنشینشان هجوم میبرند!
دیگر از پروانه های رنگین با نقش های زیبا
از شاپرک ها و جیرجیرک ها خبری نیست
هرچه هست فقط و فقط تیرگیست
دیگر به چشمان کم بین من رنگ سبزی نمی افتد
دنیا به دو رنگ  تقسیم شده
سیاه
سفید
و از کاد خارج می شود
و از کادر خارج میشود

برجک 1

زندگی بسان زباله ای می ماند
که در راس ساعت پنج و شی دقیقه بامداد
گنجشک ها به منقار های ظریف خود گرفتند
بارها به این طرف و آن طرف می کوبند
تا شاید شاخه خشکی برای لانه
ویا طعامی برای کودکان دلبندشان
کاش باشد !!!
کاش باشد!!!
گنجشک عجب انسان بالغیست!؟!

Sunday, August 22, 2010

یه دل نوشته دیگه بدون قانون

مینویسم عاشقانه
باز باران با ترانه
کی چکد بربام خانه
یادم آید روز باران
می دویدم عاشقانه
دیوانه وار و بی بهانه
یادم آید آن روزها
قلبی آکنده از غم داشتیم
و لبی پرخنده و شوری داشتیم
ناگهان باران از سر ما پر کشید
رفت و بر جایی دگر سکنی گزید
ناگهان دلهای ما غمناک شد
شادی از دلها برفت و پاک شد
دل که از عشق عدو بیمار شد
رفت و بر کنج غمش غمسار شد
گریه ها باران شد و سیلی گرفت
سنگها و «خویش» را در برگرفت
داغها بردل بماند و رفت خویش
شاید آن قطره به دریاها خزید
قطره ای بود او از ابرهای بیکران
عاقبت باران شد و بر دریا خزید

Thursday, August 12, 2010

تو خوابیدی و خوابت برد
مرا در خود فرو بردی
که آیا باز میگردد دیگر باری
نسیمی در شب تار بیابانی

Sunday, June 20, 2010

فریاد






















فریاد کردم



کس نشنید



کشتی ارباب هنر در آسمان کوفتم



کس نشنید



فرش به عرش دوختم



کس ندید



فریاد من گوش فلک را کر کرد



گوشه ای خود را یافتم



نامید و خسته



در خود گریستم



و بیصدا از درون هقه زدم



افسوس!



به مضحکه گفتند



چه هقه ای!!