نمی دونی دلم هنوز جونه نمی بینی دلم در عشق و خون بازم می گی برو دردت به جونم خبر از دل نداری مهربونم نمی دونی دل پر دردی دارم بازم می گی برو من کار دارم منم خسته شدم ای سرونازم پا رو این دلم گذاشتم نازنینم حالا من موندم و یک دل رنجور حالا دیگه برو مرده دلامون دلم با مردگیش هنوز قشنگه بازم از عشق می گه ، قلبشکسته
حیدر بابا دنیا یالان دنیادی حیدر بابا بل سیندیرن دنیادی حیدربابا هامی یالان سویلییر حیدر بابا شادیخدان کیمسه دمیر نه سویلدیک نه آپدیک دردیمیزی ده آلدیک اونان سورا قیریلدیک هامی زادان کسیلدیک حیدر بابا سن نه دییر سن آخی حیدر بابا سن نه ادیر سن آخی حیدر بابا سن د که گدین آخی یالقیز قالدین تک ده که گدین آخی
حیدر بابا دنیا یالان دنیادی حیدر بابا بل سیندیرن دنیادی حیدربابا هامی یالان سویلییر حیدر بابا شادیخدان کیمسه دمیر نه سویلدیک نه آپدیک دردیمیزی ده آلدیک اونان سورا قیریلدیک هامی زادان کسیلدیک حیدر بابا سن نه دییر سن آخی حیدر بابا سن نه ادیر سن آخی حیدر بابا سن د که گدین آخی یالقیز قالدین تک ده که گدین آخی
دلم تنگ است باز هم می تراود دلم تنگ است باز هم می تراند دلم تنگ است باز هم می تواند دلم تنگ است می خواهد بگوید دلم تنگ است می خواهد بخواند دلم تنگ است ،وای از درد و غمها دلم تنگ است می خواهد بگوید دلم تنگ است از این شهر پر دود دلم تنگ است می خواهد بخواند دلم تنگ است دل ، جای دگر رو دلم تنگ است می خواهد بماند دلم تنگ است می خواهد شود خیس دلم تنگ است می خواهد رود پیش دلم تنگ است می ترسد که بگوید دلم تنگ است می خواهد ببوید
گلچهره کجایی که بدانی که ندانی تو در این دیر خرابات دگر هیچ نمانی نمانی و ندانی که ندانی پس به دنبال چه بیهوده بمانی درین دنیا که نیست جز نیرنگ در کاروانش چه خواهی یافت ؟ دو رو در عصر و شامش
در عشق باید سوخت و نباید گفت چرا چرا که دانند ، نخواهند دیگر تو را در عشق باید چو پروانه بود و دم نزد چرا که دم زنی بخششی نیست تورا در عشق درد هجران باید کشید چو هجران نباشد ، لیلایی نیست دیگر تورا در عشق عاشقی باید نمود در عشق خوش ز شادی ها میبایس ببود
هم چین شب ، شب شبی باران نمی بارد شبی سینه ها خندان و از دل ها نمی بارد غمی شب شب وصل است چه می خواهد دگر از روزگار برو خوش باش و شادی کن چو یافتی چون شبی
فصل من فصل خداست فصل عاشقای دنیاست فصل من فصل رنگای قشنگه فصل من فصل رنگای وارنگه فصل من بهار عاشق فصل من عاشق ساله فصل من فصل بارون و گل فصل من فصل انار فصل دور کردن غمها فصل خندیدن دلها فصل من سوم ساله فصل من بهار شاعر فصل پر کردن دلها ز محبت فصل دل بستن دلها به محبت فصل من پاییز ساله فصل من عاشق ساله فصل من فصل قناری فصل بلبل فصل شادی
عشق یعنی هیاهو عشق یعنی تکاپو عشق یعنی تلنگر عشق یعنی تعهد عشق یعنی من و ما عشق یعنی که ما شیم عشق یعنی به پای ما بسازیم عشق یعنی فدای هرچی ماشیم عشق یعنی که با ما یه من تازه بسازیم عشق یعنی مه با ما یه مای تازه بسازیم عشق یعنی تا ابد این ما بمونیم عشق یعنی تا هبد با ما بمیریم عشق یعنی مرگ ما معنا نداره عشق یعنی زنده ایم با هم دوباره
عشق یعنی درد دوریهای یار عشق یعنی بوسه از گلبرگ و یاس عشق یعنی بی چک و چون جان سپردن عشق یعنی لحظه ای ساکن نماندن عشق یعنی قلب ها باید شکست؟ عشق یعنی درب عقل باید ببست عشق یعنی قلب هایی که گرفت؟ عشق یعنی عقل هایی که بریخت؟ عشق یعنی خوردنی یا خواندنی؟ عشق یعنی بردنی یا ماندنی؟ عشق یعنی چه ندانم چیست عشق عشق یعنی که ندانم کیست عشق عشق یعنی عشق ناب حیدری؟ حیدران رفت و نماندیست دیگر حیدری
ای دلا وای به من که چه را بردم ز یاد ای دلا وای به من نماندست دگر صبر و قرار ای دلا وای به من چون که خطا ها کرده ام ای دلا وای به من هرچه نباید کرد یکجا کرده ام ای دلا وای به من غافل ز این و آن شدم ای دلا وای به من بیگانه چون بیکس شدم ای دلا خواهم که عاشق تر شوم غافل از اندوه و درد و غم شوم ای دلا خستم ز هر چه می گفتند و گفت ای دلا خواهم که دیگر نشنود آنچه شنوفت ای دلا وای به تو گر موج مردابم کنی ای دلا وای به تو گر در این بیغوله ها ترکم کنی ای دلا چه شود آخر شویم ای دلا چو ملک شاد شویم ای دلا کسان گویند غم اگر ترکم کند تنهای تنها می شوم ای دلا دیدنیست آنی ،سینه هاشان پر ز شادی ها کنم
می خوام شروع به گذاشتن یک سری نوشته که نمی دونم اگه کسی اونارو بخونه به نظرش مسخره بیاد یا جالب اما برای من چیزی که مهمه اینه که می خوام حرف دلم و اینجا بزارم و می دونم که کسی نمی خوانتش اما مهمه که من حرف دلم و تو لحظات مختلف زندگیم گذاشتم