مینویسم عاشقانه
باز باران با ترانه
کی چکد بربام خانه
یادم آید روز باران
می دویدم عاشقانه
دیوانه وار و بی بهانه
یادم آید آن روزها
قلبی آکنده از غم داشتیم
و لبی پرخنده و شوری داشتیم
ناگهان باران از سر ما پر کشید
رفت و بر جایی دگر سکنی گزید
ناگهان دلهای ما غمناک شد
شادی از دلها برفت و پاک شد
دل که از عشق عدو بیمار شد
رفت و بر کنج غمش غمسار شد
گریه ها باران شد و سیلی گرفت
سنگها و «خویش» را در برگرفت
داغها بردل بماند و رفت خویش
شاید آن قطره به دریاها خزید
قطره ای بود او از ابرهای بیکران
عاقبت باران شد و بر دریا خزید
