Sunday, August 22, 2010

یه دل نوشته دیگه بدون قانون

مینویسم عاشقانه
باز باران با ترانه
کی چکد بربام خانه
یادم آید روز باران
می دویدم عاشقانه
دیوانه وار و بی بهانه
یادم آید آن روزها
قلبی آکنده از غم داشتیم
و لبی پرخنده و شوری داشتیم
ناگهان باران از سر ما پر کشید
رفت و بر جایی دگر سکنی گزید
ناگهان دلهای ما غمناک شد
شادی از دلها برفت و پاک شد
دل که از عشق عدو بیمار شد
رفت و بر کنج غمش غمسار شد
گریه ها باران شد و سیلی گرفت
سنگها و «خویش» را در برگرفت
داغها بردل بماند و رفت خویش
شاید آن قطره به دریاها خزید
قطره ای بود او از ابرهای بیکران
عاقبت باران شد و بر دریا خزید

Thursday, August 12, 2010

تو خوابیدی و خوابت برد
مرا در خود فرو بردی
که آیا باز میگردد دیگر باری
نسیمی در شب تار بیابانی

Sunday, June 20, 2010

فریاد






















فریاد کردم



کس نشنید



کشتی ارباب هنر در آسمان کوفتم



کس نشنید



فرش به عرش دوختم



کس ندید



فریاد من گوش فلک را کر کرد



گوشه ای خود را یافتم



نامید و خسته



در خود گریستم



و بیصدا از درون هقه زدم



افسوس!



به مضحکه گفتند



چه هقه ای!!

Tuesday, February 9, 2010

زمان

بر زمان سوارم .
زمان!
چقدر تند میروی!!
کسی منتظر ما نیست
هرآنکه منتظر ماست
جامانده
زمان بایست
من !
خودم را جاگذاشته ام
88/11/15
بر زمان سوارم .

زمان!

چقدر تند میروی!!

کسی منتظر ما نیست

Wednesday, January 27, 2010

من

روزی من بودم و تو بودی و این تن خسته
در بلندترین نقطه قله
روزی دگر من بودم این تن خسته
بدون تو
در پس دره
روزگار که گذشت تنها تن خسته بود
بدون من
بدون تو
در بلندترین نقطه آسمان
88/11/7
روزی من بودم و تو بودی و این تن خسته

در بلندترین نقطه ی قله

روزی دگر من بودم و این تن خسته

در پس دره